اگر روزی انسان در کوپهی درجه یک مسافرت کند و ادبیات در واگن بار، کار دنیا به سر آمده!
صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / کیومرث پارسای
اگر روزی انسان در کوپهی درجه یک مسافرت کند و ادبیات در واگن بار، کار دنیا به سر آمده!
صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / کیومرث پارسای
«بر تارک شما کلاهی میبینم!»
کلاهم کجا بود من؟
«کلاه سرنوشت! بعله! بر تارک شما! … ها، میبینم! هالهی سرنوشت! … چه غیرمنتظره، چه خوب! تکان نخورید!»
ها، میدیدش روی سرم! برام توصیفش میکرد! یک دایرهی کوچک دور کلهم! …
دستهی دلقکها/ لویی فردینان سلین/ مهدی سحابی
من مسنتر از درد پایم هستم، مسن همچون برگهای جوانی که از درخت بیچاره، روی زمین میریزند!
همچون فریادی هولناک/ اتا روتز / سهراب برازش
ثریا گفت: سالاد که میخوری؟
منظورش این بود که این آدم این وقت شب این جا چه میکند و از جان ما چه میخواهد؟
گفتم: آره، سالاد میخورم.
منظورم این بود که جای نگرانی نیست. آرامشت را حفظ کن!
مأمور/ علی مؤذنی
جوانی که گلوی یک نفر را گرفته بود، در عکس دیده میشد. اطراف آنها مردم به تماشا ایستاده بودند. بالای عکس نوشته شده بود: «مجازات یک خبرچین.»
ترزا احساس آرامش کرد. این عکس را او نگرفته بود.
با کارنین از خیابانهای تاریک پراگ گذشت و به خانه بازگشت. به روزهایی فکر میکرد که از تانکهای روسی عکس بر میداشت. چقدر همه ساده لوح بودند! فکر میکردند زندگیشان را به خاطر وطن به خطر میاندازند، در حالی که برای پلیس روس کار میکردند!
بار هستی/ میلان کوندرا/ دکتر پرویز همایون پور
کمپانی از این ضربت چنان مبهوت بود که دیگربار احتیاج به سکوت را احساس کرد. چه فایده که این رسوایی را زیر و رو کنند و در اطراف آن به تحقیق بپردازند. اگر هم میتوانستند مقصر این ماجرا را پیدا کنند، چرا او را به صورت شهیدی درآورند که همان وصف تهور وحشتآورش مغزهای دیگری را منحرف سازد و به پدید آمدن گروهی آتش افروز و جانی بینجامد؟ البته کمپانی به هویت مقصر اصلی پی نبرد و عاقبت آن را کار لشکری از همقسمان دانستند زیرا چگونه ممکن بود به ذهن کسی خطور کند که یک نفر تنها جسارت و قدرت چنین عمل شگرفی را داشته باشد و درست همین فکر موجب آزار کمپانی بود.
ژرمینال/ امیل زولا
بگذار بهشت وجود داشته باشد، حتی اگر جایگاه ما دوزخ است.
الف/ خورخه لوئیس بورخس
پی آن چهرهام که از آن من بود
پیش از خلقت جهان
پلهی گردان/ ییتس
هرچند تا آنجایی که بر دوستان و محارمش آشکار بود چندان اشتیاقی هم به این مسافرت و تغییر منزل نداشت، در حقش گفتند که به ندای مستطاب ارجعی الی ربک لبیک اجابت گفت اما تا جایی که بر اطرافیانش مشهود بود اساسا اجل مهلت نداد که حتی کلمهی لبیک را بر زبان جاری سازد.
آسمان و ریسمان/ سید محمدعلی جمالزاده
به یاد آن پسرک روزنامهفروشی مصری نامهی عشاق را می بندم:
یک سرمایهدار آمریکایی به هنگام مرگ نصف ثروتش را به یک بچه روزنامه فروش مصری بخشید و با این بخشش کلان باز در وصیت خود نوشت، ولی نعمتم پسرک روزنامه فروش مصری و، حکایت از این قرار بود که مرد سرمایهدار برای سوار شدن به هواپیما در فرودگاه قاهره از همین پسرک یک مجلهی نیویورک تایمز میخرد و یک اسکناس ده دلاری تا پسرک پنج دلار باقیمانده را به او برگرداند، پسرک میگوید، خرده ندارم، سرمایهدار میگوید بگیر نمیخواهم، پسرک مصرانه به او میگوید نه بردار برو مال خودت. سرمایهدار میگوید من فکر کردم درآمد این بچه در ماه هم به پنج دلار نمیرسد اما به این سادگی و بزرگواری گذشت میکند. مجله را گرفتم و به آمریکا برگشتم ضمن اینکه تا آخر عمر از این حرکت سخاوتمندانهی آن بچه مسلمان عرب در حیرت بودهام و الان هم که نصف ثروتم را به او میبخشم حقیقتا نمیدانم آیا او بخشندهتر است یا من.
گِلی ژیرو/ دکتر عزت الله رادمنش