دسته: شعر


بوی شراب می‌زند خربزه بر دهان مکن

دوش چه خورده‌اي دلا راست بگو نهان مـکن

چـون خـمشان بي‌گنه روي بـر آسمان مکن

بـاده خـاص خـورده‌اي نـقـل خلاص خـورده‌اي

بـوي شـراب مـي‌زنـد خــربـزه در دهـان مکن

روز الـسـت جـان تـو خـورد مـيي ز خـوان تـو

خـواجـه لامـکـان تـويـي بندگـي مـکـان مکن

دوش شـراب ريــخـتـي وز بـر مـا گـــريـخـتـي

بــار دگــر گــرفـتـمـت بـار دگــر چـنـان مـکـن

مـن هـمگـي تـراستم مـسـت مي وفـاستم

بـا تـو چـو تـيـر راسـتـم تـيـر مـرا کـمان مکن

اي دل پــاره پـــاره‌ام ديــدن او سـت چــاره‌ام

اوست‌پناه وپشت من تکيه براين جهان مکن*

اي هـمـه خـلـق نـاي تـو پـر شـده از نواي تو

گر نه سماع باره‌اي دست به ناي جان مکن

نـفـخ نـفـخـت کـرده‌اي در هـمـه دردمـيـده‌اي

چون دم توست جان ني بي‌ني مافغان مکن

کار دلم به جان رسد کاردبه استـخوان رسـد

نـالـه کـنـم بـگـويـدم دم مــزن و بـيـان مـکـن

نـالـه مـکـن کـه تا کـه مـن نـاله کنم براي تـو

گرگ‌تويي‌شبان‌منم‌‌خويش‌چومن شبان مکن

هـر بـن بـامـداد تـو جـانـب مـا کـشـي سـبـو

کـاي تو بديده روي من روي به اين و آن مکن

شير چـشيد مـوسي از مـادر خـويـش ناشتا

گـفـت کـه مـادرت منم ميل بـه دايـگـان مکن

بـاده بـپـوش مـات شـو جـمـله تن حيات شو

بـاده‌ي چون عـقيق بين يـاد عـقيق کان مکن

بــاده عـام از بـرون بـاده عــارف از درون

بـوي دهـان بـيـان کنـد تـو به زبـان بيان مکن

از تـبـريز شمس دين مي‌رسـدم چـو مـاه نـو

چـشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن

ديوان شمس

* خشم کسي کند که او جان و جهان ما بود           خشم مکن تو خويش را مسخره جهان نکن

سرِ خُمّ مِی سلامت ، شکند اگر سبویی

همه هست آزرویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده‌ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفت و گویی

غم و رنج و درد ومحنت، همه مستعدّ قتلم
تو ببُر سر از تن من ، ببَر از میانه گویی

به ره تو بس که نالم، زغم توبس که مویم
شده‌ام زِ ناله ، نالی شده‌ام زِ مویه ، مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!

چه شود که راه یابد سوی آب،تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو ، کامجویی؟

شود اینکه از ترحم،دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی!

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سرِ خُمّ مِی سلامت ، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرُّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه ، بنشین کنار جویی!

نَه به باغ ره دهندم ، که گلی به کام بویم
نه دِماغ اینکه از گُل شنوم به کام ، بویی

ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده گاهی، سرِ ما و خاک کویی

بنموده تیره روزم ، ستم سیاه چشمی!
بنموده مو سپیدم ، صنم سپید رویی!

نظری به سوی «رضوانی» دردمند مسکین
که به جز درت ، امیدش نبود به هیچ سویی

فصیح الزمان شیرازی (رضوانی)

می‌میرم به جرم آن که هنوز زنده بودم

از گلی که نچیده‌ام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است

محمد شمس لنگرودی

گرگ هار

گرگ هاری شده‌ام،
هرزه پوی و دله دو.
شب درین دشتِ زمستانزده‌ی بی‌همه چیز،
می‌دوم، برده ز هر باد گرو.
چشمهایم چو دو كانونِ شرار،
صف تاریكی شب را شكند،
همه بی‌رحمی و فرمان فرار.

گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمتِ زهر
كرده چون شعله‌ی چشم تو سیاه.
تو چه آسوده و بی‌باك خرامی به برم!
آه، می‌ترسم، آه.

آه، می‌ترسم از آن لحظه‌ی پر لذّت و شوق،
كه تو خود را نگری،
مانده نومید ز هر گونه دفاع،
زیرِ چنگِ خشنِ وحشی و خونخوار منی.
پوپكم! آهوكم!
چه نشستی غافل!
كز گزندم نرهی، گر چه پرستار منی.

پس از این درّه‌ی ژرف،
جای خمیازه‌ی جادو شده‌ی غار سیاه،
پشتِ آن قلّه‌ی پوشیده ز برف،
نیست چیزی، خبری.
ور ترا گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری.

من از این غفلت معصوم تو، این شعله‌ی پاك!
بیشتر سوزم و دندان بجگر می‌فشرم.
منشین با من، با من منشین،
تو چه دانی كه چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟

تو چه دانی كه پسِ هر نگهِ ساده‌ی من،
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟
یا نگاه تو، كه پُر عصمت و ناز،
بر من افتد؛ چه عذاب و ستمی‌ست.

دردم این نیست ولی،
دردم این است كه من بی‌تو دگر
از جهان دورم و بیخویشتنم.
پوپكم! آهوكم!
تا جنون فاصله‌ای نیست ازینجا كه منم.

مگرم سوی تو راهی باشد،
ـ چون فروغ نگهت ـ
ورنه دیگر به چه كار آیم من
بیتو؟ ـ چون مُرده‌ی چشم سیهت. ـ

منشین امّا با من، منشین.
تكیه بر من مكن، ای پرده‌ی طنّاز حریر!
كه شراری شده‌ام.
پوپكم! آهوكم!
گرگ هاری شده‌ام.

زمستان/ مهدی اخوان ثالث
تهران ـ مهر ماه 1334

وب‌نوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Motion کاری از volcanic.
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.