من مسنتر از درد پایم هستم، مسن همچون برگهای جوانی که از درخت بیچاره، روی زمین میریزند!
همچون فریادی هولناک/ اتا روتز / سهراب برازش
من مسنتر از درد پایم هستم، مسن همچون برگهای جوانی که از درخت بیچاره، روی زمین میریزند!
همچون فریادی هولناک/ اتا روتز / سهراب برازش
- ببین آقای اونیل من میدونم که تو با من مشکل شخصی داری
ـ به خاطر همسرم؟ نه این یه مشکل شخصی نیست. همه توی این شهر خراب شده اینو میدونن. بنابراین این یه مشکل کاملا عمومیه
یک قدم تا جهنم (ترجمهی ایرانی!!!)/Live Wire
ثریا گفت: سالاد که میخوری؟
منظورش این بود که این آدم این وقت شب این جا چه میکند و از جان ما چه میخواهد؟
گفتم: آره، سالاد میخورم.
منظورم این بود که جای نگرانی نیست. آرامشت را حفظ کن!
مأمور/ علی مؤذنی
ـ اون بیرون چه خبره؟
ـ یه جورایی خوبه یه جورایی بده، یه مشت جانی محاصرمون کردن.
ـ خوبش رو بگو
ـ این خوبش بود
جوانی که گلوی یک نفر را گرفته بود، در عکس دیده میشد. اطراف آنها مردم به تماشا ایستاده بودند. بالای عکس نوشته شده بود: «مجازات یک خبرچین.»
ترزا احساس آرامش کرد. این عکس را او نگرفته بود.
با کارنین از خیابانهای تاریک پراگ گذشت و به خانه بازگشت. به روزهایی فکر میکرد که از تانکهای روسی عکس بر میداشت. چقدر همه ساده لوح بودند! فکر میکردند زندگیشان را به خاطر وطن به خطر میاندازند، در حالی که برای پلیس روس کار میکردند!
بار هستی/ میلان کوندرا/ دکتر پرویز همایون پور
اگه کسی رو میفرستی دنیا رو عوض کنه،اول ببین همینجوری که هست دوسش داره یا نه
کمپانی از این ضربت چنان مبهوت بود که دیگربار احتیاج به سکوت را احساس کرد. چه فایده که این رسوایی را زیر و رو کنند و در اطراف آن به تحقیق بپردازند. اگر هم میتوانستند مقصر این ماجرا را پیدا کنند، چرا او را به صورت شهیدی درآورند که همان وصف تهور وحشتآورش مغزهای دیگری را منحرف سازد و به پدید آمدن گروهی آتش افروز و جانی بینجامد؟ البته کمپانی به هویت مقصر اصلی پی نبرد و عاقبت آن را کار لشکری از همقسمان دانستند زیرا چگونه ممکن بود به ذهن کسی خطور کند که یک نفر تنها جسارت و قدرت چنین عمل شگرفی را داشته باشد و درست همین فکر موجب آزار کمپانی بود.
ژرمینال/ امیل زولا
بگذار بهشت وجود داشته باشد، حتی اگر جایگاه ما دوزخ است.
الف/ خورخه لوئیس بورخس
پی آن چهرهام که از آن من بود
پیش از خلقت جهان
پلهی گردان/ ییتس
هرچند تا آنجایی که بر دوستان و محارمش آشکار بود چندان اشتیاقی هم به این مسافرت و تغییر منزل نداشت، در حقش گفتند که به ندای مستطاب ارجعی الی ربک لبیک اجابت گفت اما تا جایی که بر اطرافیانش مشهود بود اساسا اجل مهلت نداد که حتی کلمهی لبیک را بر زبان جاری سازد.
آسمان و ریسمان/ سید محمدعلی جمالزاده