واپسین ورودی‌ها »

بی عنوان

دوستان زیادی اینجا را نمی‌خوانند ولی برای همان عده‌ی معدود خواستم بگویم که دیگر مطلبی در اینجا قرار نمی‌گیرد هر چند تا کنون نیز چیزی قرار نگرفته، علی‌ای‌حال تنها وبلاگ من بلاگفای پالیزان می‌باشد هر چند مطالبی مانند اینهایی که در این وبلاگ قرار می‌گرفت همچنان گهگاهی در گودر قرار داده می‌شود.

مسلما نیازی به توضیح ندارد که این مطلب نه لایک دارد و نه بدرد شیر می‌خورد و فقط برای همان دوستان معدود می‌باشد.

قدرت مالیات‌بگیرها

ـ اگه ده هزار نفر به من بدین ترس رو نشونشون می‌دم.
ـ مثل همه‌ی سربازها وقتی شمشیرت کارگر نیست شمشیرهای بیشتری می‌خوای، باید از مورچه‌ها یاد بگیری.
ـ مورچه‌ها!
ـ بله، نگاه کن چطور این مورچه‌های ارباب از برده‌های خودشون غذا می‌گیرن، این هم یکجور مالیات گرفتنه.
ـ ما برای نابودی اونها سرباز می‌خوایم.
ـ این طور فکر می‌کنی آرتور؟ به نظر من یه مالیات بگیر به هزار سرباز می‌ارزه.

سامسون و دلیله

راه‌ ِ ادبیات

اگر روزی انسان در کوپه‌ی درجه یک مسافرت کند و ادبیات در واگن بار، کار دنیا به سر آمده!

 

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / کیومرث پارسای

معنای زندگی جاودان، بی‌تو چیست؟

ترجيح ميدادم، يه رايحه از موهاش، يه بوسه از لبهاش، يکبار لمس کردن دست‌هاش رو داشته باشم، تا ابديت رو بدون اين

شهر فرشتگان/ City of Angels

هاله

«بر تارک شما کلاهی می‌بینم!»

کلاهم کجا بود من؟

«کلاه سرنوشت! بعله! بر تارک شما! … ها، می‌بینم! هاله‌ی سرنوشت! … چه غیرمنتظره، چه خوب! تکان نخورید!»

ها، می‌دیدش روی سرم! برام توصیفش می‌کرد! یک دایره‌ی کوچک دور کله‌م! …

 

دسته‌ی دلقک‌ها/ لویی فردینان سلین/ مهدی سحابی

سن

من مسن‌تر از درد پایم هستم، مسن همچون برگ‌های جوانی که از درخت بی‌چاره، روی زمین می‌ریزند!

 

همچون فریادی هولناک/ اتا روتز / سهراب برازش

همسر سابق

- ببین آقای اونیل من می‌دونم که تو با من مشکل شخصی داری

ـ به خاطر همسرم؟ نه این یه مشکل شخصی نیست. همه توی این شهر خراب شده اینو می‌دونن. بنابراین این یه مشکل کاملا عمومیه

یک قدم تا جهنم (ترجمه‌ی ایرانی!!!)/Live Wire

منظور!!!

ثریا گفت: سالاد که می‌خوری؟

منظورش این بود که این آدم این وقت شب این جا چه می‌کند و از جان ما چه می‌خواهد؟

گفتم: آره، سالاد می‌خورم.

منظورم این بود که جای نگرانی نیست. آرامشت را حفظ کن!

 

مأمور/ علی مؤذنی

خوش خبر

ـ اون بیرون چه خبره؟

ـ یه جورایی خوبه یه جورایی بده، یه مشت جانی محاصرمون کردن.

ـ خوبش رو بگو

ـ این خوبش بود

برادران متحد

خبرچینی برای دشمن

جوانی که گلوی یک نفر را گرفته بود، در عکس دیده می‌شد. اطراف آنها مردم به تماشا ایستاده بودند. بالای عکس نوشته شده بود: «مجازات یک خبرچین.»
ترزا احساس آرامش کرد. این عکس را او نگرفته بود.
با کارنین از خیابان‌های تاریک پراگ گذشت و به خانه بازگشت. به روزهایی فکر می‌کرد که از تانکهای روسی عکس بر می‌داشت. چقدر همه ساده لوح بودند! فکر می‌کردند زندگیشان را به خاطر وطن به خطر می‌اندازند، در حالی که برای پلیس روس کار می‌کردند!

بار هستی/ میلان کوندرا/ دکتر پرویز همایون پور

وب‌نوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Motion کاری از volcanic.
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.